محمد بن على ظهيرى سمرقندى

135

سندباد نامه ( فارسى )

پس خردهء عشق « 1 » در ميان نهاد و از مضمون دل و مكنون سرّ خبر داد و به دست معتمدى به معشوقه فرستاد . چون رقعه به زن رسيد و مطلع و مقطع آن بديد ، گفت : اين جوان را بگوى « 2 » تا نيز اين سخن بنهد « 3 » و ما را چون ديگر زنان نپندارد و بيش ازين « 4 » سخن بىفايده نگويد و نابوده نجويد و كوز پوده نشكند و پتك بر آهن سرد نزند از بهر آنكه : مصراع « 5 » گر ماه شود ننگرم اندر رويش و بداند كه مرا با جمال صورت ، كمال عفت جمع است . هرگز غبار تهمت و شبهت « 6 » بر ذيل عفاف و عصمت من ننشيند و گل طهارت من به خار معصيت خسته نگردد . چون جوان « 7 » جواب و خطاب معشوق « 8 » شنيد با خود « 9 » گفت : بيت از دوست به هر زخمى افگار نبايد شد * وز يار به هر جورى بيزار نبايد شد « 10 » 1 كار نيكوان ، تجبّر و تكبّر است و كار عاشقان تخضّع و تذلّل : بيت دارم سخنان تازه و زرّ كهن * آخر به كف آرمت به زر يا به سخن گفت « 11 » : از صورت نامه چيزى به كف « 12 » نيامد ، از نقش خامه « 13 » به نقد و جامه نقل بايد كرد . بيت روزگاريست اين كه دينارى * ارزد آن كس كه يك درم دارد زر ندارد بنفشه چون نرگس * قامتش زان هميشه خم دارد و بعد از پيك و نامه ، زر و جامه فرستاد . معشوق « 14 » گفت : اين جوان را بگوئيد كه : مصراع « 15 » اين كار به زر چو زر نخواهد شد 2

--> ( 1 ) . ازمير : دل ( 2 ) . آتش : بگوئيد ( 3 ) . آتش : ننهد و نه بردارد ( 4 ) . آتش : « اين » ندارد ( 5 ) . ازمير : « مصراع » ندارد و بدين صورت است : اگر ماه شود در وى ننگرم ( 6 ) . ازمير : نهمت ( 7 ) . آتش : جوان چون ( 8 ) . آتش : معشوقه ( 9 ) . ازمير : نااميدوار با خود گفت ( 10 ) . آتش : جاى مصراعها با هم فرق دارد ( 11 ) . آتش : با خود گفت ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . آتش : دست ( 13 ) . ازمير : نامه ( 14 ) . آتش : معشوقه ( 15 ) . ازمير : « مصراع » ندارد